محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

222

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

زراوى چنين ياد دارم خبر * كه پيشش فرستاد تنگ شكر و در كتب طبى قسمى از حلوياتست كه از شكر سازند و كعب الغزال نيز گويند . اما بيت مرقوم مؤيد معنى سابقست . پايذ - [ به وزن آيد ] يعنى بماند و بايستد . پاذ - نگاهبان و بزرگ باشد و پادشاه ازين مركبست و در تحفة السعادة بمعنى رمهء گاوان نيز آمده « 21 » . و در فرهنگ پاس و پاسبان و بمعنى دارندگى و بمعنى تخت نيز آمده و گفته كه در صل « پات » بوده بمرور ايام « پاد » شد « 1 » . پيشداذ « 2 » - يعنى اول كسى كه تظلم بر حاكم كرد و نيز حاكمى كه اول بغور مظلوم « 3 » رسيد و هوشنگ را پارسيان پيشداذ « 2 » مىگفتند يعنى عادل اول و بعد از و طهمورث و جمشيد و ضحاك و فريدون و منوچهر « 22 » و امثال ايشان را پيشداديان گويند . به اين معنى شيخ نظامى گويد : شعر زكاوس و كيخسرو و « 4 » كيقباذ * توئى بيشداد « 2 » اى به از پيشداذ و در فرهنگ بمعنى زرى كه پيش از كار كردن به كار گر دهند نيز آمده . مثالش عسجدى گويد : بيت ز بس حرص بخشش نكرده سؤال * بسايل دهد جود او پيشداذ « 2 » پژولانذ - يعنى پريشان و در هم كند و پژمرده سازد . مثالش مولوى معنوى گويد « 5 » : شعر خيالى « 6 » در تو آويزد بيفتى * ترا و همى پژولانذ پژولى پذرامذ - [ بكسر با و سكون ذال معجمه و فتح ميم ] يعنى خوش و خرم و آراسته شود . مثالش فخر الدين گرگانى گويد : بيت اگر چه « 7 » راه ناپدزام باشد * بپذرامذ چو خوش فرجام باشد پخشوذ - يعنى كوفته شد و پهن شد بواسطهء ضربى كه به آن رسيد . مثالش جمال الدين عبد الرزاق گويد : شعر چو خار پشتى گشتم ز تير بارانش * كه موى بر تن صبرم ز زخم او پخشود « 8 » و پخچود « 9 » و پخشيد و پخچيد « 10 » نيز گويند . پالوذ - يعنى صاف كرد و پاك ساخت از غش مثالش ناصر خسرو گويد : بيت اگر نخواهى كائى بمحشر آلوده * ز جهل جان و ز بد دل ببايدت پالوذ پوذ - ضد تار باشد . مثالش فردوسى گويد : شعر تن زال سيمرغ پدروذ كرد * از و تار و از « 11 » خويشتن پوذ كرد و نيز آنچه بتركى قاو گويند كه لازمهء چخماخ است . مثالش شمس فخرى گويد : بيت شك نيست كه آتش زنهء سنگ بلا را * جز جان و تن دشمن جاهش نبود پوذ

--> ( 1 ) در « ن » اينجا لغت مركب « پهلو كند » و « پهلو تهى كند » افزوده شده است كه در باب استعارات خواهيم آورد . ( 2 ) « س » : بيشداد . ( 3 ) « س » : مظلوم . ( 4 ) در اصل بدون و اوست . ( 5 ) كلمه از « ب » است . ( 6 ) « س » : خيا . ( 7 ) « س » : جه . ( 8 ) « س » : بخشود . ( 9 ) « س » : پخجود . ( 10 ) كلمه از « ب » است . ( 11 ) « س » : وز . ( 21 ) اين معنى در برهان نيست . ( 22 ) برهان بروايتى شش و بروايت ديگر يازده تن را از پيشداديان مىشمارد .